|
سلام به همه دوستان نماز روزه هاتون قبول شرمنده بچه ها مسافرتم. کامپیوتر دم دستم نیست در اولین فرصت آپ می کنم و به همتون سر می زنم همینطور به دوستای جدیدم نسیم و خسرو فعلا التماس دعا + نوشته شده در Sun 13 Sep 2009 5:28 توسط bluegirl |
+ نوشته شده در Sun 23 Aug 2009 18:7 توسط bluegirl |
از اول هم من وتو ما نبودیم من وتو مال یه دنیا نبودیم + نوشته شده در Wed 12 Aug 2009 12:49 توسط bluegirl |
پدر داشت روزنامه مي خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پيش پدرش رفت و گفت : پدر بيا بازي کنيم پدر که بي حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنيا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتي عکس را به پدرش داد . پدر ديد پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسيد که نقشه جهان رو از کجا يادگرفتي؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتي آدمها درست بشن دنيا هم درست ميشه + نوشته شده در Tue 11 Aug 2009 18:29 توسط bluegirl |
وحشت از عشق که نه ؛ ترس ما فاصله هاست؛ وحشت از غصه که نه؛ ترس ما خاتمه هاست ! ترس بيهوده نداريم؛ صحبت از خاطره هاست؛ صحبت از کشتن ناخواستهي عاطفههاست؛ کوله باريست پر از هيچ که بر شانهي ماست؛ گله از دست کسي نيست؛ مقصر دل ديوانهي ماست + نوشته شده در Tue 4 Aug 2009 16:35 توسط bluegirl |
+ نوشته شده در Sat 2 May 2009 0:25 توسط bluegirl |
+ نوشته شده در Thu 30 Apr 2009 18:8 توسط bluegirl |
عشق, باید آگاه باشد , مسلط باشد, زنده باشد, یاغی باشد, بالنده باشد. عشق, یک عکس یادگاری نیست. عشق, یک مزاح شش ماه یا یک ساله هم نیست. فرار از خانه ی قدیمی , سفره ی قدیمی و روابط قدیمی هم نیست… عشق, محصول ترس از تنها ماندن نیست. عشق, فرزند اضطراب نیست. عشق, آویختن بارانی به نخستین میخی که دستمان به آن می رسد نیست. برای ما عشق هیچ یک از اینها نبود ؛ اما زمان, با اقتدار خوفناک خویش, مصمم است آنها را که در وادی عشق, زمان را انکار می کنند, لگد مال کند. ما در جنگیدن با زمان, کمی کوتاه آمدیم و چنین شد که توانست بر ما مسلط شود. عشق, گر چه از بطن شوریدگی می روید ؛ اما مثل عدد, قانون پذیر است و باقی. ما قوانین استوار عشق را لحظه ای از یاد بردیم… + نوشته شده در Mon 13 Apr 2009 22:10 توسط bluegirl |
از آغاز آفرینش تا به حال در پی خوشبختی می دویم لیک به گردش نمی رسیم در این راه تقدیرها رقم زدیم و ثانیه ها سوزاندیم لیک به گردش نرسیدیم اشک ریختیم و خندیدیم گاه دویدیم ، گاه خزیدیم لیک به گردش نرسیدیم نشانی اش را پرسیدیم کروکی اش را کشیدیم چه رنجها که نکشیدیم لیک به گردش نرسیدیم شب را روز کردیم روز را شب کردیم بهار را تابستان تابستان را پاییز پاییز را زمستان و دوباره بهار کردیم لیک به گردش نرسیدیم دویدیم پریدیم خزیدیم خندیدیم اما هنوز هم نرسیدیم در پی یافتنش تاوان ها دادیم همان ثانیه ها که سوزاندیم و به هیچ جا نرسیدیم همان روزها همان شب ها همان فصل ها همه را در غفلت گذراندیم و به هدف نرسیدیم حتی به گردش نرسیدیم تاوان غفلت ما سنگین است در جاده مرگ در پی خوشبختی "دویدی" غافل از اینکه زودتر به انتها "رسیدی" + نوشته شده در Sat 14 Mar 2009 21:31 توسط bluegirl |
ما چون ز دری پای کشیدیم. کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم. بریدیم دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه ی بامی که پریدیم. پریدیم + نوشته شده در Fri 6 Mar 2009 20:59 توسط bluegirl |
گفتم آخراشه گفت یعنی چی؟ گفتم شمارش معکوس و بعد..... "انفجار" درک حرفهام برایش دشوار بود "چرا انقدر مبهم حرف می زنی؟" و من نمی توانستم واضح تر از این سخن بگویم می خواستم بگویم: " به من دل نبند" "فراموشم کن" "من و تو ما نمی شویم" و...... با چشمانی ابری بغضم را قورت دادم و به افق های دور خیره ماندم آتشفشان احساسم در حال فوران بود ومن سعی در خاموش کردنش داشتم دانه های مرواریدی اشکم روی گونه لغزید مسیرش را کج کرد و روی لبان خشکم ایستاد شور بود- مثل زندگی کوتاهم مثل عشقی که باید می رفت از یادم در میان تاریکی شب غریبی آشنا جام شرابم را شکست و گریخت طعم زندگی به کاممان تلخ شد بی شراب ماندیم و بی یار کسی دیگر جامی به دستمان نداد دل شکسته از این دنیا پر از نفرت و انتقام سراغش را گرفتم ولی نبود.... + نوشته شده در Sun 8 Feb 2009 19:51 توسط bluegirl |
صدای خرد شدنش را شنید از درون خرد شد و از بیرون مچاله چیزی از آن همیشه شاداب نمانده آن مچاله شد و او پژمرده همیشه خیره به افق های دور و همیشه در حال فکر فکرهایش سرانجام ندارند آشفته اند و پریشان منزوی شده در اوج انزوا نمی داند از کجا شروع شد همه رویدادها دست به دست هم اورا پژمردند به این پژمردن راضیست باز هم گوشه گیر شده و منزوی کسی اورا نمی خواهد هیچکس... حتی او که از ذره ذره ی وجودش است تحملش برای همه مشکل است مگر او از آنها نیست؟ چرا همیشه جدا از آنهاست؟! چرا از کودکی تا به حال او در یک طرف دیوار و دنیا در طرف دیگر بوده ؟ چرا همیشه تنها بوده؟ اکنون هم مانند همیشه قلبش مچاله شده به خوبی احساسش می کند این "انفجار بزرگ" احساس اوست که قلبش ذره ذره ی وجودش را به داخل می کشد و او می لرزد... گویی با این حرکت سردش می شود ولی حس عجیبی نیست حسی قریب است قریب و آشنا... سالهاست که با این حس قد کشیده نفرت را در ادامه ی این حس تجربه کرده و همینطور عشق را... فکر می کنی کدامیک پیروز شد؟ نه... اشتباه کردی خوش خیال! نفرت!!! مدت هاست که از عشق هم نفرت دارد در این دنیا هیچ احساسی به پاکی نفرت نیافته هنگامی که پر از نفرتی با خودت و احساست صاف و صادقی ولی در عشق جز تعصب های احمقانه ندیده! "زنده باد نفرت که معنای پاکی و صداقت را داراست" او عاشق نفرت است و از هر چه بوی عشق دارد متنفر... از عشق بیزار است نه تنها با واژه بلکه با احساسش غریبه است محبت ندیده تا بخشش را بیاموزد پس نفرت را ترجیح می دهد! + نوشته شده در Fri 6 Feb 2009 9:43 توسط bluegirl |
شبی سرد و تاریک بود به آسمان خیره بودم ستاره چشمک زد ترسیدم... موزیانه لبخند زدم قلم را به دست گرفتم نوشتم... "دوستت دارم" بیدار شدم سراغ ستاره را از آسمان گرفتم ولی... او نبود! "دوستت دارم" بود قلم بود کاغذ بود من بودم و... او نبود! + نوشته شده در Thu 5 Feb 2009 8:18 توسط bluegirl |
ورق ها برمی گردد... کس چه می داند
شاید روزی تو از اریکه ی قدرت به زمین افتی که بی شک این خواری سزاوار توست! ورق ها برمی گردد... کس چه می داند که من روزی آن فرشته ی بی مانند و حال ابلیسی رانده شده ام! کس چه می داند چه شد؟ ورق ها را چه کسی برگرداند؟ تو می دانی؟ بی درنگ هر که هست نهان را آشکارا می بیند! وای بر دورویی... افسوس از دو رویی... کاش رو راست بودیم...! + نوشته شده در Mon 2 Feb 2009 9:15 توسط bluegirl |
: بالاي سر برگ کاغذ امتحان نوشته بود , داوطلبان عزيز سوالات مفهومي طرح شده است - اما يک سوال بيشتر نبود ... 1 - زندگي رادر دو کلمه توضيح دهيد .. هر چه با مداد به جمجمه ام فشار آوردم کلام اول به ذهنم نرسيد - چون جمجمه ام پر بود از هر چه غير امتحان - خواستم به جاي کلمه ي دوم بنويسم " عشق " وقت تمام شد ! + نوشته شده در Mon 9 Apr 2007 12:25 توسط bluegirl |
+ نوشته شده در Wed 16 Aug 2006 16:0 توسط bluegirl |
+ نوشته شده در Wed 19 Jul 2006 13:19 توسط bluegirl |
I love your eyes, + نوشته شده در Wed 19 Jul 2006 13:9 توسط bluegirl |
|
| ||||||